تبليغاتX
www.del2007m.blogfa.com
آخر جاده

  

   چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

   توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده

   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:0 توسط مجید |

   پـشت پـنـجـره

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم

شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم

هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم

شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را

کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...

هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم 

زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود

گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟

آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی

زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

مـکـتــوب ِ یــار ؛ 

نـیـاورده ســت ؟

.....

هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم 

هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:0 توسط مجید |

  آن دم که با تو  ام

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:59 توسط مجید |

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:59 توسط مجید |

روزگار غريبی است ...

سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومن

هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب

هميشه معني صد اضطراب  ...  من، بي تو

هميشه ديدن بي پرده  ی شما در خواب 

 چه عاشقانه ی  پوچي!  تو خوب مي داني

 ميان اين همه رويا   ، فقط تويي كمياب

و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم

چه فصل خالي و تلخي ست سهم من زين خواب! 

...

 كجاست آنكه ز من آتشي بگيراند

بسازد از تن من  قطعه قطعه هاي مذاب

و يا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل...  

 بخواند از تو غزل هاي نابِ بي پاياب

   ... 

خدا کند که غزلهای آخرم باشد

خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب

چه روزگار غریبی ست نازنین، آری

 نه حرف مانده برایم ،  نه عشق های مجاب

 بیا... تمام کن این انتظار را در من

 بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب

...

یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من

 هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:58 توسط مجید |

چشم های تو

 وقتي سكوت ِ دهكده  فرياد مي شود
تاريخ  ، از انحصار ِ تو آزاد مي شود

تاريخ  ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن
از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود

از من گرفت دخترِ ِخان هرچه داشتم
تا كي به اهل  ِ دهكده بيداد مي شود؟

خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن
موسي  ، دل  ِ من  است كه نوزاد مي شود

با اين غزل  ، به مـُلك  ِ سليمان رسيده ام
اين مرد ِ خسته  ، همسفر ِ باد مي شود

اي ابروان  ِوحشــي  ِتو لشكر ِ مغول!‏
پس كي دل  ِ خراب ِ من  ، آباد مي شود؟

در تو هزار مزرعه  ،  خشخاش ِ  تازه است
آدم به چشـــــــــــــم هاي تو معتاد مي شود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:55 توسط مجید |

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست  بی جهت

امید  خود  به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ،  تورا  شعر می پرم

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:52 توسط مجید |



همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي 1

تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي2

چه حكايت از فراقت كه نداشتم, وليكن
تو چو روي باز كردي, در ماجرا ببستي3

نظري به دوستان كن كه هزار بار از آن به
كه تحيتي4 نويسيّ و هدايتيّ5 فرستي

دل دردمند ما را كه اسير توست يارا!
به وصال, مرهمي نه چو به انتظار خستي6

برو اي فقيه7 دانا, به خداي بخش ما را
تو و زهد و پارسايي, من و عاشقي و مستي

دل هوشمند بايد كه به دليري سپارد
كه چو قبله‌ايت باشد به از آن كه خودپرستي8

چو زمام بخت و دولت, نه به دست جهد باشد
چه كنند اگر زبوني نكنند و زير دستي9


گله از فــراق يـــــاران و جفــــــاي روزگـــــاران
نه طريق توست سعدي!سر خويش گير و رستي10
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:50 توسط مجید |



همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي 1

تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي2

چه حكايت از فراقت كه نداشتم, وليكن
تو چو روي باز كردي, در ماجرا ببستي3

نظري به دوستان كن كه هزار بار از آن به
كه تحيتي4 نويسيّ و هدايتيّ5 فرستي

دل دردمند ما را كه اسير توست يارا!
به وصال, مرهمي نه چو به انتظار خستي6

برو اي فقيه7 دانا, به خداي بخش ما را
تو و زهد و پارسايي, من و عاشقي و مستي

دل هوشمند بايد كه به دليري سپارد
كه چو قبله‌ايت باشد به از آن كه خودپرستي8

چو زمام بخت و دولت, نه به دست جهد باشد
چه كنند اگر زبوني نكنند و زير دستي9


گله از فــراق يـــــاران و جفــــــاي روزگـــــاران
نه طريق توست سعدي!سر خويش گير و رستي10
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:50 توسط مجید |

زاهدی  پادشاهی بود چون به  طعام بنشتند کمتر از ان خورد که ترادت او بود وچون به نماز بر خواستند بیش از ان کرد که عادت او تا طن صلاحیت در حق او زیادت کنند

  

 ترسم نرسی به کعبه  ای اعرابی           کین ره که تو می روی به ترکستان است

 

چون به مقام خوش امد سفره خواست تا تناولی کند . پسری صاحب رفاسات داست

کفت این پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار اید گفت نماز را هم قظا کن که چیزی نکردی که به کار اید

 

ای هنرها گرفته به کف دست          عیب ها بر گرفته زیر بغل

تا چه خواهی خریدن ای مغرور       روز درماندگی به سیم دغل

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:58 توسط مجید |