دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر وسامانی من گوش کنید
گفت وگوی من وحیرانی من گوش کنید
شرح این اتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من ودل سا کن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل ودین باخته دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در ان سلسله غیر از من ودل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس عمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری وگرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول ان کس که گرفتار شدش من بودم
باعث گرمی بازر شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی ورعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دل ارایی او
شهر پر گشت زغوغای تاماشای او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر وسامان دارد
یکی را از وزرا را پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد تا مرین را تربیتی کن مگر که عاقل شود.
روزگاری تعلم کردش و موثر نبود.
پیش پدر کس فرستاد که این پسر عاقل نمی شود و مرا دیوانه کرد
چون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نداند کرد اهنی را که بد گهر باشد
سگ به دریای هفت گانه بشوی که چون تر شد پلید تر باشد
خر عیسی گر به مکه برندش چون بیامد هنوز خر باشد
هر دم از عمر میرود نفسی چون نگه میکنم نماند بسی
ایکه پنجاه رفت ودر خوابی مگر این جند روز دریابی
خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سبیل
هرکه امد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت
نیک وبد چون همی بباید مرد خنک ان کس که گویی نیکی برد
هرگه مزوروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید
پارسایی را دیدم که بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت وبه هیچ دارو به نمی شد مدت ها دران جا رنجور بود وشکر خدای عزوجل علی الدوام گفتی پرسیدندش که شکر چه میگویی گفت شکر انکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی
گر مرا زار به کشتن دهد ان یار عزیز
تا نگوی که در ان دم غم جانم باشد
گویم که از بنده مسکین چه گنه صادر شد
کو دل ازرده شد از من غم انم باشد
دزدی یه خانه ی پارسایی در امد چندان که جست چیزی نیافت دل تنگ شد. پارسا خبر شد گلیمی که بر ان خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود
شنیدم که مردان راه خدای
دل دشمنان را نکردند تنگ
تو را کی میسر شود این مقام
که با دوستانت خلاف است جنگ
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"
هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست وغلام دیگر دریا را ندیده بود ومحنت کشتی نیازموده گریه وزاری در نهاد ولرزه بر اندامش افتاد چندان که ملاطفت کردند ارام نمی گرفت وعیش ملک ازاو منعض بود چاره ندانستند حکیمی در ان کشتی بود ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را به طریقی خاموش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشدبفرمودتا غلام را به دریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش گرفتند وپیش کشتی اوردند به دو دست در سکان کشی اویخت چون برامد گوشه ای بنشست وقرار یافت ملک را عجب امد پرسید در این جه حکمت بود گفت از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود وقدر سلامتی را نمی دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتاراید
ای که سیر تو را نان جوین خوش ننماید
معشوق من است انکه به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتی را دوزخ بوداعراف
از دو زخیان پرس که اعراف بهشت است
فرق است میان انکه یارش در بر
تا انکه دو چشم انتظارش بردر
سگی در کوچهای به گدای کوری حمله میکند و کور از سردرماندگی به ستایش سگ میپردازد. این حکایت در دفتر چهارم مثنوی (بیت ۱۰۴۵ به بعد) نیز آمده است.
در این حکایت وضع خاص کور و ستایش اغراقآمیز او از سگ که او را امیر صید و شیرشکار میخواند، طنزآفرین شده است. همچنین جناسسازی و بازی با الفاظ و در نظر نگرفتن موقعیت مخاطب (که سگ مهاجم است و ستایش و مدح را درک نمیکند تا از حمله دست بردارد) به آفرینش طنز یاری رسانده است.
ابیات پایانی حکایت و تداعیهای سحرانگیز مولانا از فرازهای در خور تامل است:
گفت او هم از ضرورتای اسد
از چو من لاغز شکارت چه رسد
گور میگیرند یارانت به دشت
کور میگیری تو در کوی این بدست
گور میجویند یارانت به صید
کور میجویی تو در کوچه به کید
آن سگ عالم شکار گور کرد
وین سگ بیمایه قصد کور کرد
علم چون آموخت سگ رست از ضلال
میکند در پیشهها صید حلال
در این حکایت وضع خاص پدیدهها (استادی که دستخوش کودکان تحت تعلیم خویش میشود) طنزآفرین است. اصرار استاد بر بیماری خود و گریز و لجاجت او در برابر واقعیت، طنز را تعمیق بخشیده است. شوخطبعی مولانا در آنجا که از زبان استاد در حضور مادران، فرزندان آنها را مادر غر میخواند از نکات جالب این حکایت است:
گفت من هم بیخبر بودم از این
آگهم مادران غران کردند هین
عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیند بیچاره در ایینه تاریک چه بیند
زنان بار درا ای مرد هوشیار اگر وقت ولادت مار زایند
از ان بهتر که نزدیک خردمن که فرزند ناهموار زایند
جون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر کند
سگ به دریای هفت گانه بشو ی که چون تر شد پلید تر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند چون بیاید هنوز خر است
یکی طفل دندان بر اورده بود پدر سر به فکر فرو بسته بود
که من نان وبرگ از کجا اروش مروت نباشد که بگذارمش
چوبیچاره گفت این شخن نزد جفت نگرتا زن او را چه مردانه گفت
مخور هول ابلیس تا جان دهد هم ان کس که دندان دهد جان دهد
تواناست اخر خداوند روز که روزی رساند تو چندین مسوز
نگارنده ی کودک اند شکم نویسنده ی عمر وروزی است هم
خداون گاری که عبدی خرید بدارد فکیف ان که عبد افرید
تو را نیست این تکه بر کردگار که مملوک را بر خداوند گار
مال از بهر اسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چیست .گفت نیک بخت انکه خورد وکشت وبد بخت انکه مرد وهشت .
مکن نماز بر ان هیچ کس که هیچ نکرد که عمر در سر تحصیل مال کرد ونخورد
پادشاهی پسری را به ادیبی داد وگفت فرزند توست تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش. ادیب خدمت کرد ومتقبل شد وسالی چند برو سعی کرد وبه جایی نرسید وپسران ادیب در فضل وبلاغت منتهی شدند.ملک دانشمند را مواخذت کرد ومعاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی. گفت بر رای خداونتد روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسان است وطباع مختلف
گرچه سیم وزر زسنگ اید همی در همه سنگی نباشد زر وسیم
برهمه عالم همی تابد سهیل جایی انبان میکند جایی اغدرم